ارغوانارغوان، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 13 روز سن داره

شادی خونه ما

ني ني پارتي ياسي جون

ارغوان قشنگم، ميدونم که به ماماني حق ميدي که اين روزا حوصله درست کردن وبلاگت رو نداشته باشم، اما بهت قول مي دم سر فرصت بيامو همه چي رو برات خاطره سازي کنم. اول برات در مورد ني ني پارتي خونه ياسمينا مي نويسم. مريم جون مامان ياسي دعوتمون کرد تا به همراه يه تعداد ديگه از ماماناي کلوپ ني ني ناز هاي شهريور نود و يک که تقريبا از اوايل بارداري با هم بوديم و ني ني هاي نازشون بريم خونشون. البته بچه ها قبلا باهم قرار گذاشته بودند و همديگر رو بيرون ديده بودند اما ما چون اصفهان بوديم نتونستيم بريم. خلاصه روز دوشنبه وقتي شما چهارماه و شش روزت بود رفتيم خونه شون. خيلي خوش گذشت و شما يه عالمه دوست پيدا کردي، اما اون روز هنوز به شلوغي ...
22 بهمن 1391

تولد ناگهانی ارغوان خانم

میخوام در مورد تولدت بنویسم، اما باید از چند روز قبل شروع کنم یعنی چهارشنبه، به مامانی زنگ زدم و مظلوم نمایی کردم که من غریبم و اینجا هیشکی رو ندارم و تو هم اصلا نیومدی پیشم. ترفندم جواب داد و مامان و دایی سعید، پنجشنبه صبح خونمون بودند. با مامان و بابا محسن صبحونه خوردیم و رفتیم بازار تا مامانی کادوی شما رو بخره، بعد از کلی گشتن یه دستبند قشنگ برات خریدیم و اومدیم خونه. جمعه صبح هم که از خواب بیدار شدم دلم میخواست بریم بیرون از تهران. مامان و بابا و سعید هم فوری به هم جنبیدند و وسایل گردش رو فراهم کردند به عمه زهرا هم زنگ زدیم که حاضر بشه. سوار ماشین شدیم و به سمت سلاغان راه افتادیم بعد از تقریبا ٤٥ دقیقه به یه جای باحال رسیدی...
18 بهمن 1391

اولین شب یلدای ارغوان

دخترم پریشب اولین شب یلدای شما بود. اولین شب بلند زندگی قشنگت. از خدا می خوام که در سلامت کامل یه عالمه شب یلدای دیگرو تجربه کنی. از مدت ها قبل دلم می خواست یه جشن کوچولو برات بگیرم. یه عالمه تدارک دیدم. عمه زهرای مهربون و بابا محسن هم خیلی زحت کشیدند. دست گل هردوشون درد نکنه، مخصوصا عمه جونت. یه عالمه عکس هم گرفتیم. شمام خیلی همکاری کردی. دست گل شمام درد نکنه خانم گل قشنگم. جای مامان جونا و  بابا جونام خیلی خالی بود. ایشالله سال دیگه با هم جشن می گیریم.                              &nb...
2 دی 1391

چهل روزگی دختر گلم

ارغوان شیرینم دیروز ٤٠ روزه شدی. مبارکت باشه عزیزم. چقدر این چهل روز زود گذشت به یک چشم بر هم زدن. با تمام سختی هاش سعی کردم تمام لذت ممکن رو ببرم. با اینکه فقط یه مدت کوتاه از اومدنت می گذره دلم برای روزای اولت که خیلی کوچولو بودی تنگ میشه و هر روز عکسات رو مرور می کنم. نمی دونی تو این مدت چقدر من، بابایی، مامان جونا و باباجونا و عمه زهرا  بهت عادت کردیم. شما الان همه زندگی من و بابامحسن شدی. بابا محسن که کلی خرسنده. همش می گه اگه می دونستم شما انقدر بامزه ای زودتر بچه دار می شدیم. ما قبلا بدون شما چه کار می کردیم. راستش منم نمی دونم قبلا بدون شما چه کار می کردم. نفسم خیلی دوستت دارم.   ...
28 آذر 1391

دیدار ارغوان و پرستش برای اولین بار

دختر قشنگم تقریبا ٥٠ روزت شده بود که برای اولین بار پرستش رو دیدی. کنار هم گذاشتن شما و مقایسه تون خیلی جالب بود. آخه شما فقط بیست روز با هم فرق دارین. پرستش هم مثل شما خیلی جیگره. یه نی نی مهربون که همش می خنده.                         دو هفته بعد ...
28 آذر 1391

کارهایی که تا به امروز انجام میدی

ارغوان ناز مامان تا به امروز که شما ٣ماه و ١٢ روز است که خانه ما رو با قدم های قشنگت روشن کردی و عمر و جون من و بابایی شدی عزیز دلم،  کارای زیادی یاد گرفتی که من و بابایی از تک تک اونا کلی ذوق می کنیم و هیجان زده می شیم. شما تا به امروز صداهایی مثل آغوم،آقا و بو از خودتون در میاری. وقتی به صورت خندون یه نفر به خصوص مامانی نگاه می کنی، یه لبخند قشنگ تحویلمون میدی. حتی اگر از خواب بیدار شده باشی. بعضی وقتا ذوق زده می شی و یهو با صدا می خندی. آویز تختت رو با سر دنبال می کنی، مخصوصا آقا شیره که رنگش زرده و آقا الاقه که قرمزه، از اون دو تا گل سفید زیاد خوشت نمیاد، خوب معلومه چرا، چون سفیدند دیگه. عروسک اسب آب...
28 آذر 1391

دوماهگیت مبارک

ارغوان قشنگم داری روز به روز بزرگتر و بزرگتر میشی و من با تمام وجودم شاهد این رویدادم. به چشم برهم زدنی دو ماهه شدی. از شب چهلم شروع کردی به گریه کردن و از ساعت ده و نیم تا 12 و نیم هرشب سر ساعت من و پدرتو بی تاب کردی. تا 50 روزگیت خونه خودمون بودیم و من و از من بیشتر پدرت بار گریه هات رو به دوش کشید و در آغوش مهربونش، تو رو راه برد. من که خیلی خسته شده بودم رفتم پیش مامان جون و ده شب اونجا بودیم. از عید قربان تا عید غدیر. خیلی خوش گذشت و تو در خانه باباجون دو ماهه شدی. همونجا هم رفتیم واکسن دوماهگیت رو زدیم. آفرین به دختر شجاعم که خیلی گریه نکردی. ما هم برات جایزه خریدیم. راستی در 59 روزگیت 60 سانتیمتر شده بودی و وزنت هم 5 کیلو...
29 آبان 1391